هیئت انصارالحسین (ع) کاشمر |
می آید و انگار کسی دوروبرش نیست از آنهمه سرباز یکی پشت سرش نیست
ذرات جهان یکسره در سلطه ی اویند اما به خداوند جهان در نظرش نیست
از ظلمت این دشت پر از واهمه پیداست خورشید پذیرفته که دیگر قمرش نیست
لبخند به لب دارد و آماده ی جنگ است انگار نه انگار که دیگر پسرش نیست
جز پیرهنی پاره به تن هیچ ندارد مانند درختی شده که برگ و برش نیست
هی تیر پس از تیر پس از تیر پس از تیر... اخر به چه رویی بنویسم (سپرش نیست؟)
گفتم به لبش جرعه ی آبی برسانم بالای سرش رفتم و دیدم که سرش نیست
این سرو چه سرویست که اینگونه خمیده ست این کوه چه کوهیست که حتی کمرش نیست
(آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب) جز نیزه ی سرگشته کسی همسفرش نیست ... شاعر چه کند خواست بیاید به حرم... دید بار سفرش هست ولی بال و پرش نیست رضا اسم خانی
نظرات شما عزیزان: برچسبها: |
|
[ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |